ديگه از خستگي هام خسته شدم
ديگه از بستگي هام بسته شدم
مي زنم تيغ به بند بستگي
مگه آزاد بشم ز خستگي
بسه تنهايي ديگه توي قفس
بسه اين قفس بدون هم نفس
ديگه بسه تشنگي بدون آب
خوردن فريب و نيرنگ سراب
واسه هركي دل من تنگ مي شه
تا مي فهمه دلش از سنگ مي شه

|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2