آن شبی که برایم پر از درد و دلتنگی بود به خاطر مي آورم ...
شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم ٬ یک شب پر از درد و دلتنگی ...
شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام غم و غصه های دلم ٬ بغضم را شکستند و چشمانم
را...وادار به اشک ریختن کردند... اشکهایی که تمامی نداشتند ...
یک شب مهتابی ٬ در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود...
هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد دلم به درد می آمد...
هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود ...
یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی ٬ سهم چشمهای بی گناهم بود...
دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را ببینم ٬ دیگر دنیا را تیره و تار میدیدم...
و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی .......

|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2