
بی تو مهتاب بازشبی ازآن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدارتو شد لبریز ازجام وجودم
شدم ان عاشق دیوانه که بودم
یادم آید که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم
پرگشودیم ودرآن خلوت دل خواسته نشستیم
ساعتی برلب آ ن جوی نشستیم
توهمه رازجهان ريخته درچشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
یادم آید تو به من گفتی:
ازاین عشق حذرکن
لحظه ای چند براین آب نظر کن
آیینه عشق گذران است
توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش که فردادلت بادگران است
تافراموش کنی چندی ازاین شهر سفرکن
باتو گفتم حذرازعشق ندانم
سفرازپیش تو هرگزنتوانم
اشکی ازشاخه فروریخت
مرغ شب ناله تلخی زدو بگریخت
اشک درچشم تو لرزید
ما ه برعشق تو خندید
یادم آید که دگرازتو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت درظلمت غم آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبرهم
نکنی ازآن کوچه ها گذرهم
بی تو اما من باچه حالی ازان کوچه گذشتم
یه شب خوب تو آسمون یه ستاره چشمک زنون
خندیدو گفت: کنارتم تا آخرش تا پای جون
ستاره قشنگی بود آروم و ناز و مهربون
ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون
امازیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون
ابری اومدستاره رو دزدید و برد نامهربون
حالاشبابه یاد اون زل می زنم به آسمون
دلم می خواد داد بزنم این بود قول و قرارمون
تورفتی وازخودتم نذاشتی حتی یه نشون
