









باز هنگام سحر قلمي از تكه زغالي مانده از آتش شبي سرد
ميلغزد بر روي تن سرد و بي روح ورق.
و باز هم ردي از سوز دل بر روي خط هاي يخ زده كاغذ مينويسد.
وباز قصه پر غصه تكرار ....
روزي درختي بودم تنومند و زيبا ، قدي كشيده
و شاخ و برگ تماشايي داشتم .
عاشق شدم . . . !!!!
عاشق صداي خوش هيزم شكن . . . !!!
و تن خود را بي آلايش تقديم بوسه هاي درد آور
تبر او كردم و چه راحت شكستم ، بي صدا خورد شدم ،
چه دير فهميدم بي رحم است دل سنگ هيزم شكن
و سخت تر تبر او كه سوزاند تنم را ، حالا ديگر زنده نبودم
درخت نبودم ، در چشمان سرد او فقط هيزم بودم و بس
سرنوشتم چه بود ؟
حالا كه نه درخت بودم و نه سايه اي داشتم و نه ريشه اي
نه برگي و نه مهمان ناخوانده اي كه بر روي دستانم بنشيند
و براي دل كوچكش آواز بخواند و بر خود بلرزد و با آهي سرد
دوباره پر باز كند و به اوج برود
و چه ناجوانمردانه تكه هاي خرد شده ام در شومينه
رو به چشمانش آتش گرفت و او فقط لذت برد
من در آتش ميسوختم و او . . .
و حالا زغالي بيش نيستم و خطي شدم بر
خطوط يخ زده ورق تا شايد ماندگار باشم و همه بدانند
روزي درختي بودم تنومند كه عشق مرا به زغالي
تبديل كرد سياه و دل سوخته . . .
![]()
|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3