گریه کن آسمان به حال من پر وبالم سوخته است چشمهایم نگاه خود را گم کرده اند دوست دارم از این دنیا ی بی وفا به سوی درگاهت باز گردم ای خدا دوست دارم پرواز کنم من در این دنیا بیگانه ام
وقتی تو نیستی .نیستی مطلق را درک میکنم و هنگامی که رفتند را به یاد میاورم نومیدی در من به مطلق میرسد و ناگهان اندیشیدن به فردایی که تو در آن وجودی نداشت باشی مرا به ورطه سقوط میبرد
وخود را ویرانه ای میبینم که حتی گذر زمان نیز نتوان آن را به استوار کند
دوست ندارم فردایی باشد آن فردایی که تو نباشی .دوست دارم تمنا کنم تا شاید کسی باشد صدای درون مرا بشنود و بیقراری مرا آنگونه هست احساس کند ...
هیچکس جز تو نخواهد توانست .اری تو تنها بازیگری هستی که میتوانی از نتوانستنها بگذری.ولی بدان من هرگز تسلیم سرنوشت نخواهم شد حال که تنها سکوت به من وفادار مانده با سکوت همپیمان میشوم تا سکوت تورا بشکنم نمی دانم سخت پریشانم
کمی به اطراف خود خیره میشوم نمیدانم کسی نیست تا حرفهایم را درک کند شاید چشمهایت نگاه خود را از من دور کرده اند اشکهایم نیز دیگر توان گذشتن از غمهایم را ندارد .گویا در پس ابرها نامیدی پنهان است من نه میروم نه رویاهایم را رها میکنم آینده را دوست ندارم پس با گذشته ام زندگی میکنم آنجایی که تو برای همیشه هستی
سالها بود به دنبال رویای تو بودم حال که تورا یافته ام تصویرت را در عمق خویش در قابی از جان به یادگار نگاه داشته ام .وچون به بازگشت امیدوارم انتظار میکشم .چشم براه میمانم اما تردید نمیکنم یقین دارم روزی باز میگردی من با خویش عهد بسته ام وهیچ فریبی توان شکستن آن را ندارد به هیچ چیز دیگری نمی اندیشم در بیرون سکوت است و غربت ولی در درون تو هستی میتوان در حالی که نیستی به تو رسید نوشته های من گنگ نیست سنگین غم رفتن تو به سنگینی آن را دو چندان کرده است
ولی من تنها نیستم و او مجهول نیست فقط باید باورش کرد .نه تظاهر است نه دروغ نه تصنعی .تناقض وتضاد هم در کار نیست .آرامش واطمینانی در وجود من هست حتی اگر در این راه بمیرم باز هم سخت نیست

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0