ای اشکهای پنهان من گریه کنید بر خاطرات من بر پریشانی حال من بر قلب شکست خورده من . گریه کنید تا شاید آرام شود دل شوریده من
امشب به مانند هیچ یک از شبها نیست دوست ندارم ناله ها ی گردانم را دیگر برسپیدی کاغذ حک کنم دوست دارم انه را به نتی تبدیل کنم تا همچون صور اسرافیل باشد تا بر ان بدمم تا زنگار از روح شکسته دلان بر دارد تا منقلب کند روح افسرده تورا
نمی دانم انگشتان انسانی دل شکسته به مانند من میتواند ناله های جگر سوز مرا به سمفونی تبدیل کند که امواج سکون یافته را خروشان کند ایا از لابلای ناله های این سمیهای کوبیده بر تکه تخته میتوان ناله های دل مرا شنید نمی دانم دوست دارم فریاد برکشم دوست دارم اشک بریزم
تیرگی شب سر سام اور است.اشکهام وحشت زده ترس از رفتن ها باید در دامن سکوت اشکهایم را بر روی قلبم آن گوشه که برای تو به یادگار گذاشته ام بریزم تا همواره سبز باشد
جنون مرگ .مرگ عشق ناتمام دیوانه ام میکند.دوست دارم آسمان به حال من بگرید تا اشکهی مرا در خود محو کند دوست دارم غمهایم را به باد بسپارم ولی باده نیز در غم من ناله سر میدهند دلم بر حال غربت خودم میسوزد .دردم چیست .عشقم چیست زندگیم کیست .او میداند با سکوتم میداند دریغا نمیدانم چه کنم دیگر آن کوچه پاییزی خزان زده برایم معنی ندارد دیگر خش خش شکستن برگها مرا به عمق پاییز نمی برد دیگر آینده مرا به سوی خود نمی خواند
بی طاقتم فغان بر میکشم گاه در کوچه های دلتنگی به راه می افتم گاه تو را میبینم گاه در خیالم تو را میبویم گاه تور ا احساس میکنم و گاه نمیدانم تو کیستی اما میدانم مرا با تو جدایی نیست مرا بی تو سرنوشتی نیست سر گذشتی نیست و شاید تو خورشید بی غروب من هستی تو همه جا وجود داری طنین افکن
ای بادهای پاییزی مرا با نفس سرد خود بسوزانید تا مرا از این محنت برهانید
ای دنیای ناشناخته من به تازگی به او رسیده بودم زمستان برای من سخت است در پناه تو شاید بتوان از آن گذر کرد
تو هوای من شده بودی چرا مرا از استشمام خود محروم میکنی دم زدن در تو حیات است اشکهای بی قابم که ساله در پس برده غرور زندانی بود دیگر فرو نمیریزد بی تو دوست ندارد جاری شود
اما افسوس تو نیستی غریبم در هر غروب در بس رفتن آفتاب در انتظارم و از هر رهگذر صبح تو را میجویم تاروزی باز گردی تا روزی با صدای آواز پرستو های هجرت کرده باز گردی خلوت تنهایم را دوست داشتم خلوتی که تنها یاد تو در آن بود حال که نیستی میترسم در این خلوت دیگر نتوانم برخیزم

|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1