
خدایا در کنج این قفس زندگی ناله های نیمروزم
و گریه های نیم شبم و سخن بی خبر در خوابم مرا خسته کرده
نرم و نرمک می ریزد روی گونه ام اشکهایم
هیهات چه کنم با این همه افسردگی ام
قطره قطره اشکهایم روی خاک میریزد
چه بی کس مانده ام و افسرده ام
ای دریغا آن شادمانی ها چه شد
اینک من جز بار غم دردی ننوشم
ز بس تلخی که از این قفس زندگی چشیدم
درون سینه من نگنجد چیزی غمی که من دارم
خوشت با غم دلم عالمی که من دارم

خدایا وحشت تنها ییم گشت کسی با قصه من آشنا نیست
در این عالم ندارم هیچ هم زبانی به صد اندوه می نالم
شبم طی شد کسی بر در اتاقم نکوبید
کسی با مهربانی دست من را نگرفت
دلم از این بیگانگی سوخت
به روی من هیچ عشقی نخندید
امید شراب زندگی هیچ وقت نداشتم
دلخوشی در زندگی نداشتم
هیچ عکسی به جز اشک غم در دفترم نیست
بیا ای مرگ که جانم به لبم آمد
چرا قاصدک خبر مرگ مرا نمی آورد
ای مرگ بیا در کلبه ام شوری برانگیز شمعی بر بالینم بی افروز
آن کیست که هی مشت میزند در اتاقم در را گشودم روی او
دیدم که غم است که با این همه بیگانگی اش به من سر زده
و غم شد همزبان وحشت تنهایی من

|
امتیاز مطلب : 25
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6