هی کافه چی!
برای یک شب کافه ات را به دست من بده
می خواهم برای یک شب هم که شده
خودم باشم واین صندلی های خالی...
خودم باشم و یک آغوش خیالی...
خودم باشم واشک هایی که سرازیر می شوند
وخدا هم پاکشان نمی کند...
بگذار این سکوت وحشی تن مرا به اسارت بگیرد
بگذار در این تنهایی خون دل بالا بیاورم
بگذار سیگار بند بند وجودم را بسوزاند
بگذار دیگر نباشم...!!!

آدم ها می آیند زندگی می کنند
می میرند و می روند...
اما...فاجعه ی زندگی تو
آن هنگام آغاز می شود که
آدمی می رود اما نمی میرد
می ماند و نبودنش در بودن تو
چنان ته نشین می شود که تو می میری
در حالی که زنده ای...
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2