نیمه های شب خواب توان چیره شدن بر پلکهایم راندارد امشب اگراشک به فریادم نرسد می میرم . تنهایم از این روزهای ابری خسته شده ام و سنگینی نگاهت بر خستگی آن افزوده گاهی به گذشته خود ، خنده ام می گیرد و در اوج آن آهی می کشم چون درخت دوست داشتن من میوه ای به رنگ تنهایی داده است ای کاش احساس نبود و همه چیز را تنها با چشمهایم می توانستم ببینم .
نمی دانم چرا رفتی ولی در زندگی برای آمدن شاید یک دلیل باشد ولی برای نرفتن هزاران دلیل نمی دانم چگونه آن هزار دلیل را پیدا کردی و رفتی بعد از رفتند قلبی شکست شاید زمستان با سپیدش بتواند این همه سیاهی را بپوشاند .
شاید خود را تسلیم سکوت کنم ولی حتی در انتهای سکوت باز هم به تو می رسم آنقدر قد کشیده که دیگر توانی در خود نمی بینم می دانی چرا می گویم دیدار ناامیدی را می گویم – دیگر کسی نیست تا از مهربانی سخت بگوید وقتی تور را در رویای خویش ساختم زمستان بود پس سرما یارای شکستن این رویا را ندارد و هنوز قلب باغچه در زیر سردی برف می تپد از تجسم یاد تو خون در رگهای من جاری است .
سکوت مرا با خود به گذشته های دور می برد هنگامی که خداوند سکوت را آفرید وجود من نیز هراسان بود آرام می گریستم صداها خاموش بود حتی زمان نیز حرکت نمی کرد تنها صدای قطرات اشکهای من بگوش می رسید هنوز سکوت بود ، سکوت انتظار را باید یکی بشکند ؟ ناگهان خداوند با دستهایش تاریکی را به کناری زد روشنائی چشمانم را نوازش کرد .
اندک اندک سکوت شکسته می شد خدا به فرشتگانش فرمان می دهد چیزی بر روی قلبم حک می کند دوست دارم بدانم آن چیست پاسخی می آید سکوت کن ای بنده ، فرمان فرمان خداوند است همه سر به سجده فرو می آورند من که شیطان نیستم سر سجده فرو می آورم .
ولی دوست دارم از زیر چشمم نگاه کنم نگاهی بر آن می اندازم بینم چیست ؟ نوشته ای است حک شده بر قلبم آن موقع نمی دانستم چه بود ولی حال می دانم آن یاد و توست پس تا مرگ بمان که می مانم چون حک شده ای بر قلب من .
![]()
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1