صدا كردم. تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
چشمانم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم.
نميدانم چرا رفتي نمي دانم چرا؟؟شايد خطا كردم.وتوبي آنكه به فكر غربت چشمان
من باشي نميدانم چرا؟؟تاكي؟؟براي چه؟؟ ولي رفتي......وبعد از رفتنت باران
چه معصومانه باريد و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران شد و من با
آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوزآشفته ي چشمان زيباي
توام برگرد.........وبعد از اين همه اشك و حسرت و ترديد كسي از پشت قاب پنجره
آرام و زيبا گفت:تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب او خطا كردم....
و من مابين اشك و حسرت و ترديد نميدانم چرا شايد به رسم عادت پروانگيمان باز
براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعاكردم.
